روزی جمعی در راه رسیدن به مقصدی که در نظر داشتند به منطقه ای بر می خورند که تاریک تاریک بود

به حدی که در آن تاریکی نمی توانستند حتی دستان خود­­­­­­­­­­­­­­­­­­ را که جلوی چشمانشان قرار داده بودند ببینند!

پس مکث کردند و ار راهنما و لیدر خودشون راه حل خواستند!

پس گفت:

این راه اگرچه تاریکه ولی از این بابت نگران نباشید که همتون از اون رد خواهید شد ولی نکته قابل توجه این ه که توی این راه جلوی پاهاتون چیزهایی ریخته شده که جالب بودنش اینجاست که هر کس که اونها رو جمع کنه و یا نکنه در هر صورت در آخر پشیمونی شامل حالش می شه!

راهنما اون ها رو در بهت و حیرت رها کرد و آونها رو به راه تاریک هدایت کرد.

توی راه ...

یکسری اون اشیاء رو جمع می کردند و می گفتن که ما که نمی بینیم، حالا جمع می کنیم تا ببینیم چی میشه!

یکسری دیگر هم گفتن ما که در آخر قراره پشیمون بشیم چرا الکی جمع کنیم.

راه تموم شد و همه به آخر خط رسیدند...

وقتی روشن شد نگاه کردند و دیدند که همه ی اون اشیاء که دیده نمی شدند همه جواهرات و در و گوهرند!!!

اونایی که جمع نکرده بودند پشیمون شدند، اونایی که جمع کرده بودند هم پشیمون شدند که چرا بیشتر جمع نکردند

با این داستان بیشتر میشه یوم الحسرت بودن روز قیامت رو فهمید اون موقع حسرت بر سر اینه که الان اینجا از بهشت هستم اگه فلان جا فلان کارو می کردم جایی جلوتر از اینجا بودم!